کم
مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد ... سنگ پشت سنگ ... اتفاق پشت اتفاق
... و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که
می گرفتم قطع شد ... حدود 5 ماه ... بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده
... چند ماه با فقر زندگی کردم ... .
وقتی
این جمله رو گفتم ... یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود ... در
حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و
گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله ... انگشتر
پسر شهیدمه ... دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد ... اونم همیشه همین
طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر
فاطمه زهرام ... .
توی
صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم ... هر قدم که نزدیک تر می شدم
... حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد ... تا لحظه ای که انگشت
هام با شبکه های ضریح گره خورد ... . به
ضریح چسبیده بودم ... انگار تمام دنیا توی بغل من بود ... دیگه حس غریبی
نبود ... شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره
خورده بود ... .