دیدم
جوانی مقابلم ایستاده ... خوشرو ولی جدی ... دستش رو روی مچ پام گذاشت ...
آرام دستش رو بالا میاورد ... با هر لمس دستش، فشار شدیدی بر بدنم وارد می
شد ... خروج روح رو از بدنم حس می کردم ... اوج فشار زمانی بود که دست روی
قلبم گذاشت ... هنوز الرحمن تمام نشده بود ... .
فشار
شیاطین سنگین تر شده بود ... مدام یاس و ناامیدی و درد با هم از هر طرف
حمله می کرد ... ایمانم رو هدف گرفته بودند ... خدا کجاست؟ ... چرا این بلا
و درد، سر منی اومده که با تمام وجود برای اسلام تلاش می کردم؟
درد
شدید شده بود ... گاهی از شوک درد، می افتادم روی زمین ... آخر، صدای بچه
ها در اومد ... زنگ زدن به حاجی و جریان رو گفتن ... حالش خرابه، بیمه
نداره. حاضرم نمیشه ما ببریمش دکتر ... .