گارد
جلوی ورودی تا چشمش به من افتاد با عصبانیت اومد سمتم ... تو چه موجود
زبان نفهمی هستی ... چند بار باید بهت بگم؟ ... نمی فهمی بهت میگم تو حق
ورود به اینجا رو نداری؟ ...
روح
از چهره مادرم رفته بود .. بی حس، مثل مرده ها ... فقط نفس می کشید و کار
می کرد ... نمی گذاشت هیچ کدوم بهش کمک کنیم ... من می ایستادم و نگاهش می
کردم ...
نزدیک
سال نو بود ... هر چند برای یه بومی سیاه، مفهومی به نام سال نو وجود
نداشت ... اما مادرم همیشه به چشم فرصتی برای شاد بودن بهش نگاه می کرد ...
خونه رو تمییز می کردیم ...
هر
چند آینده ای مقابل چشم هام نبود اما با خودم گفتم ... اون روز که پات رو
توی مدرسه گذاشتی ... حتی خودت هم فکر نمی کردی بتونی تا اینجا بیای ...
حالا، امروز خیلی ها این امید رو پیدا کردن که بچه هاشون رو بفرستن مدرسه
... اگر اینجا عقب بکشی ...
سارا با چند تا از بچه ها اومده بودن ... با خوشحالی اومدن سمتم ... . - وای کوین ... بالاخره پیدات کردیم ... باورت نمیشه چقدر گشتیم ... یه نگاهی به اطراف کرد ... عجب مزرعه زیبائیه...